برچسب:
نویسنده: پرهام ایمانی
پسره وقتی از در وارد شد، یه همچین قیافه ای داشت.
اونقدی ترسیدم که زبونم بند اومد.مامانم همینطور. ابروهاش خیلی تو چشم بود. با چهره تیره اش ، ترکیب خوفناک ایجاد میکرد.
خیلیم اعتماد به نفس داشت.و باهوش
برچسب:
نویسنده: پرهام ایمانی
تمام مقاطع تحصیلیم،حول و حوش ساعت نه - ده ،از پنجره مدرسه، خیابونا رو نگاه میکردم و آرزو داشتم یه بار،جای اون آدما بیرون باشم...آزاد و رها،بدون اینکه کسی کاری بهم داشته باشه.
امروز یه کار بانکی داشتم و از جلو مدرسه راهنمایی مون رد شدم و توش سرک کشیدم!
حالا نه دانش آموز بودم ، نه معلم ،نه محصل، نه کارمند رسمی، نه زن بچه داری که پابند چیزی باشه که بخواد زود برگرده.
برچسب:
نویسنده: پرهام ایمانی
برچسب:
نویسنده: پرهام ایمانی